نوستالژی در آثار جلال آل احمد

برآورد زمان مطالعه:‌ ۲۶ دقیقه

آثار جلال آل احمد را از جهات متعددی می‌توان مورد نقد و بررسی قرار داد ولی بعد اجتماعی و فلسفی این آثار به طور معمول، برجنبه‌های دیگر پیش می‌گیرد. آنچه در این مقاله بدان پرداخته شده است، نوعی تأمل روان‌تحلیلگرا یا شالوده‌شکنانه است برای نزدیک شدن به دنیای عاطفی و مقتضای حال این نویسنده که باز هم با ابعاد اجتماعی و فلسفی آثار او در پیوند است. می‌توان گفت ویژگی‌های خاص زبانی و شیوه بیان و اسلوب نوشتار در آثار این نویسنده به گونه‌ای است که امکان ورود به دنیای آن سوی واژگان و کشف معانی ثانونی آنها، کار چندان دشواری نیست و در این میان انتخاب زوایه دید اول شخص در بیشتر داستان‌ها با داستان‌واره‌ها در خدمت این مقتضای حال است. اگرچه در بسیاری از موارد، اندیشه فلسفی، نگرش نویسنده و سفارش ذهن اوست که منجر به پدید آمدن این آثار شده است ولی در میان آثار نویسنده، هرجا که اثر به آفرینش خلاق نزدیک است و عنصر زبان توانسته است در قالبی نرم و راحت به خدمت کل اثر درآید، امکان جست‌وجوی درون‌کاوانه بیشتر است.

یکی از مواردی که در این زمینه در آثار مورد نظر جای تأمل دارد، و در این مقاله به عنوان محور اصلی بررسی مد نظر است، احساس «تنهایی و اندوهی» است که در محور عاطفی آثار به چشم می‌خورد. این احساس در درجه اول، به صورت اندوه یا قهری نسبتأ كودكانه، جلوه گر شده است ولی در پشت خود اندوه با قهر یک فیلسوف، اندیشمند یا مصلح اجتماعی را پنهان کرده است که وضعیت موجود را برنمی تابد. و از این رو، در عین تنفس در فضای «وطن جغرافیایی»، خویشتن خود را از آن دور می‌بیند، پس در کناری می‌ایستد و به خاموشی نظاره‌گر واقعیت‌های دل ناپسند آن است. نمود این «فراق» در آثار وی، در نخستين لایه تأويلی، القاء کنند؛ نوعی «بیگانگی» است ولی در لایه‌های ژرفتر به گونه‌ای نوستالژی۱ قابل تغییر است.

می توان گفت قويترین جلوه‌های این نوستالژی قهرمدارانه، در مدیر مدرسه قابل بررسی است که از همان آغاز داستان، مخاطب را وارد این فضای خاص می‌کند:

 «از در که وارد شدم، سیگارم دستم بود و زورم آمد سلام کنم. همین طوری دنگم گرفته بود قد باشم.»۲

مدیر مدرسه دو فضای نسبتا متضاد را در بر می‌گیرد که در پیوند با هم، نماینده نوعی وحدت چندپاره و اندوهبار است که دغدغه ذهنی نویسنده در كليه آثارش نیز هست. فضای این اثر یکی از کلیدی ترین فضاهای قابل تفسیر و تاویل در ترسیم وضعیت زمانه از نظر نویسنده است و دوربین ذهنی او در این اثر به طور كامل متوجه فضای فرهنگ است. بنابراین در زیر چتر حمایتی زبان طنزآلود، تأويل اجتماعی اثر، اولین لایه تفسیری را در بر می‌گیرد. در فضایی که در مدیر مدرسه مطرح شده در تقابل با هم قرار دارند و در نهایت هیچ کدام قابل پذیرش برای نویسنده نیستند و احساس بیگانگی وی با هر دو آن‌ها به یک صورت است. و در نتیجه شخصیت اصلی (مدیر مدرسه = نویسنده) در دل هر دو فضا که متعلق به وطن جغرافیایی اوست، دچار نوستالژی است. اولین فضا، فضای زیستی مدیرکل‌های «غبغب‌انداز» است که تمیز، براق، رسمی و به ظاهر معقول و در تضادی دردناک با بخش‌های دیگر اجتماع است. فضایی که نویسنده (مدير مدرسه) به شدت از آن متنفر است. و دلش می‌خواهد که آن را بخشی از «وطن خویش» نداند و در نتیجه ارتباط بین او و این فضا، اجباری است:

 «… رئيس فرهنگ که اجازه نشستن داد، نگاهش لحظه‌ای روی دستم مکث کرد و بعد چیزی را که می‌نوشت تمام کرد و می‌خواست متوجه من بشود که رونویس حکم را روی میزش گذاشته بودم.» حرفی نزدیم. رونویس را با کاغذهای ضمیمه‌اش زیر و رو کرد و بعد غبغب انداخت و آرام و مثلا خالی از عصبانیت گفت:
– جانداريم آقا. اینکه نمیشه. هر روز یک حکم می‌‌دهند دست یکی و می‌‌فرستنش سراغ من. دیروز به آقای مدیركل…
حوصله این اباطیل را نداشتم. حرفش را بریدم که: ممکنه خواهش کنم زیر همین ورقه مرقوم بفرمایید؟” ۳

در ترسیم ویژگی‌های این فضای جداگانه و نادلپسند، به وضعیت اشیاء محیط زندگی و تشبیهات نیز توجه شده است:

 «…و سیگارم را توی زیرسیگاری برای روی میزش تکاندم. روی میز پاک و مرتب بود. درست مثل اتاق مهمان خانه تازه عروس‌ها هر چیز به جای خود و نه یک ذره کرد. فقط خاکستر سیگار من زیادی بود. مثل تفی در صورت تازه تراشیدهای… آنچه مسلم است این است که مدیر مدرسه به شدت از این فضا متنفر است.
… قلم را برداشت و زیر حکم چیزی نوشت و امضاء کرد و من از درآمده بودم بیرون، خلاص.» ۴

بار عاطفی واژه «خلاصه» خود به خوبی گویای این احساس نفرت و انزجار است.

 «… تحمل این یکی را نداشتم. با اداهایش پیدا بود که تازه رئیس شده. زورکی غبغب می‌‌انداخت و حرفش را آهسته توی چشم آدم می‌‌زد.» ۵

ماجرای کلی مدیر مدرسه این است که او در نتیجه بیزاری بیگانه‌وار خویش، تصمیم می‌‌گیرد به دنبال وضعیتی قابل تحمل تر بگردد؛ چرا که همه جا تیره و سیاه است و از همه بدتر عرصه فرهنگ و دانش که می‌‌توان آن را مهمترین بخش دلبستگی عاطفی نویسنده و دغدغه خاطر او به حساب آورد. زیرا از هرج و مرج و ویرانی حاکم بر آن، به نحو عجیبی (در همه آثارش) رنج می‌‌برد و نشانه‌ای از آبادانی در هیچ گوشه آن نمی‌بیند. این است که معلمی را ر‌ها می‌‌کند و به دنبال شغل ظاهری مدیریت است تا، باری به هر جهت، روزگاری بگذراند:

 «… اما به نظر همه تقصير‌ها از این سیگار لعنتی بود که به خیال خودم خواسته بودم خرجش را از محل اضافة حقوق شغل جدید در بیاورم. البته از معلمی هم أقم نشسته بود. ده سال الف و ب درس دادن و قيافه‌های بهت زده بچه‌های مردم برای مزخرف ترین چرندی که می‌‌گویی… دیدم دارم خر می‌‌شوم. گفتم مدير بشوم. مدیر دبستان. دیگر نه درس خواهم داد و نه دم به دم وجدانم را میان دوازده و چهارده به نوسان خواهم آورد.» ۶

شخصیت‌هایی که در مدیر مدرسه معرفی می‌‌شوند، تا حدودی، نسخه دیگر نویسنده با مدیر مدرسه اند. آن‌ها نیز، با همند و تنها. در وطن‌اند و دور از آن، و جالب است که «مدرسه» نیز به عنوان نماد مکانی فرهنگ و دانش، مانند افراد درونش «تنها» است و خود، ملکی است در برهوتی که صدقه‌وار، بخشیده شده است:

 «… مدرسه دو طبقه بود و نوساز بود و در دامنه کوه تن‌ها افتاده بود و آفتاب رو بود. یک فرهنگ دوست خرپول، عمارتش را وسط زمین‌های خودش ساخته بود و بیست و پنج ساله در اختیار فرهنگ گذاشته بود که مدرسه‌اش کنند و رفت و آمد بشود و جاده‌ها کوبیده بشود و اینقدر از این بشود‌ها بشود تا دل ننه بابا‌ها بسوزد و برای اینکه راه بچه‌هاشان را کوتاه کنند بیایند همان اطراف مدرسه را بخرند و خانه بسازند.
… و اطراف مدرسه بیان بود، درندشت و بی آب و آبادانی و آن ته رو به شمال، ردیف کاج‌های درهم فرورفته‌ای که از سر دیوار کلی یک باغ پیدا بود روی آسمان الكه دراز و تیرهای زده بود.» ۷

همچنین، عملكرد شخصیت‌های دیگر داستان به گونه‌ای است که هرکدام به نوعی بر تنهایی و بیگانگی این فضا تأكيد دارند. دنیای جداگانه آنها، چندپارگی موجود در این فضای به ظاهر واحد و حصار کشیده شده را تأیید می‌‌کند. در این میان مدیر مدرسه اگرچه فریاد بی مسئولیتی سر داده است ولی مسئولیتی جانکاه و ناگزیر او را از درون، به تلاشی بیصدا در جهت بهبود این وضع وامیدارد. اگرچه با حالت قهرآلود و بی تفاوت خویش ادعا می‌‌کند که نه ایمانی به بهبود اوضاع دارد و نه دلبستگی ای. شاید به تعبیری دیگر بتوان گفت، مدیر مدرسه در برزخ تناقض‌های روشنفکرانه خود نمی‌داند چه باید بکند. چرا که در وجود دوباره او بیگانگی و احساس تعهد» هرکدام، او را به سویی می‌‌کشند:

 «… قبلا فکر کرده بودم که می‌‌روم و فارغ از دردسر اداره کلاس، در اتاق را روی خودم می‌بیندم و کار خودم را می‌‌کنم و ناظمی با کس دیگری هم هست که به کار‌ها برسد و تشکیلاتی وجود دارد که محتاج به دخالت من نباشد. اما حالا می‌دیدم به این سادگی‌ها هم نیست. اگر فردا یکیشان زد سر آن یکی را شکست اگر یکی زیر ماشین رفت، اگر یکی از ایوان بالا افتاد، چه خاکی بر سرم خواهم ریخت؟» ۸

و همچنین است در لحظه کتک خوردن بچه‌ها توسط ناظم:

 «… روز سوم، باز اول وقت مدرسه بودم. هنوز از پشت دیوار نپیچیده بودم که صدای سوز و بریز بچه‌ها به پیشبازم آمد. تند کردم. پنج تا از بچه‌ها توی ایوان به خودشان می‌‌پیچیدند و ناظم ترک‌های به دست داشت و به نوبت کف دستشان می‌زد… نزدیک بود داد بزنم یا لگد بزنم و ناظم را پرت کنم آن طرف.» ۹

همچنین، فضایی که با مدیریت قدیمی مدرسه در این مکان تمثيل‌وار، ایجاد شده، فضایی است هماهنگ با روحيه او. هم دوست داشتنی و هم بیزارکننده. یعنی انسان تکلیف خودش را با آن نمی‌داند؛ زیرا در تار و پود نظم ظاهری آن که به وسيله ناظم ایجاد شده است، از هم گسیختگی وحشتناکی نهفته است. اما به نظر می‌‌رسد که مدیر مدرسه عمق آن را حس می‌‌کند ولی چندان به روی خود نمی‌آورد و در نتیجه، از سر بیزاری و ترحم تحملش می‌کند. و این همان نوستالژی نویسنده است که به خاطر احساس دوری از وطن آرمانیش بابه عبارت دیگر «مرگ سرزمینش» در محور عاطفی آثار او جلوه گر شده است. دومین فضایی که در مدیر مدرسه مورد نظر است و در کنار فضای «مدیرکلی و تر و تمیز بودن گرد و خاک» قرار گرفته و نویسنده را بین عشق و نفرت سرگردان کرده است، فضای مدرسه است.

آنچه که از جای جای اثر احساس می‌‌شود، نقش نظارت اندیشمند یا روشنفکری آگاه است که همه چیز را می‌داند و از سر اجبار می‌پذیرد و رنج می‌برد. اگرچه گاهی، واکنش‌هایی مبنی بر نوعی مقاومت از خود نشان می‌دهد ولی در پشت قالب طنزآلود زبان، تسلیم از سر اجبار، بیگانگی و رنج ناشی از هجران یا مرگ وطن آرمانی را می‌توان مشاهده کرد، مدیر مدرسه ناظری است بر وقایع این مکان معلول و شاهد بر آقایی و بی اعتنایی و رفاه فراش سفارشی و نیاز مالی معلم‌ها به او و پذیرش این وضع. شاهدی بر وضعیت نابسامان براورده شدن نیازهای ابتدایی و ضوابط غلط. و سرانجام در رویارویی با همین واقعیت است که همه یافته‌های تئوریک و روشنفکرانه‌اش را بی ارزش و بیهوده می‌یابد:

 «… باران کوهپایه کار یکی دو ساعت نبود و کوچه‌هایی که از خیابان قیرریز به مدرسه می‌آمد، خاکی بود و رفت و آمد بچه‌ها آن را به صورت تکه راهی در می‌آورد که آغل را به کنار نهر می‌رساند که دایمأ كل است و آب افتاده و منجلاب و بدتر حیاط مدرسه بود. بازی و دویدن موقوف شده بود و مدرسه سوت و کور بود. کسی قدغن نکرده بود. این جا هم مسأله كفش بود. پیش از این‌ها مزخرفات زیادی خوانده بودم درباره اینکه قوام تعلیم و تربیت به چه چیز‌ها است. به معلم یا به تخته پاک کن یا به مستراح مرتب یا به هزار چیز دیگر. اما اینجا به صورتی بسیار ساده و بدوی قوام فرهنگ به کفش بود.» ۱۰

اشاره طنزآلود به واژه «فرهنگ» در اینجا قابل تأمل است و همچنین در فضایی متفاوت، در مکانی که از نوع فضای مدیرکلی است. این واژه باز هم به همان معنی به کار می‌رود و از قضا، این فضا نیز به نحوی معنی دار مثل مدرسه تمثیلی داستان یا اجتماع مورد نظر نویسنده (یا خودش تک و تن‌ها و دورافتاده است:

 «… خانه‌ای که محل جلسه آن شب انجمن بود، درست مثل مدرسه، دورافتاده و تن‌ها بود و هر چهار دیوارش، یک راست، از وسط سينه بیابان درآمده بود. آفتاب پریده بود که رسیدیم. در بزرگ آهنی و وارد که شدیم، باغ مشجر و درخت‌های خزان کرده و خیابانهای شن ریخته و عمارت کلاد فرهنگی مانندی وسط آن، نوکرهای متعدد و از در رفتیم تو و کلاه و بارانی را به دستشان سپردیم و سرسرا و پلکان و مجسمه‌های گچی اکلیل خورده و چراغ به سر. تاپ تاپ خفه شده موتور برق از زیر پایمان در می‌آمد و از وسط دویارها. لابد برق از خودشان داشتند. قالی‌ها و کناره‌ها را به فرهنگ می‌آلودیم و می‌رفتیم. مثل این که سه تا سه تا روی هم انداخته بودند. اولی که کثیف شد دومی.» ۱۱

اوج درد نویسنده زمانی است که در فضای متضاد در اجتماع: فضای مفتخوری و ثروت و فضای فرهنگ، در مقابل هم قرار می‌گیرند و «فرهنگ» در رویارویی با رقیب کم می‌آورد و مجبور است دست گدایی به سوی نمایندگان آن دراز کند. مثلا در ماجرای صدقه گرفتن‌ها برای دانش آموزان بی بضاعت ماجرای مدیر مدرسه در فرجام به ناامیدی و یأس بسیار تلخی می‌انجامد. علاوه بر مفتخورها- مدیرکل‌ها و باد به غبغب انداز‌ها و گنج قارون نشین‌ها که بیزاری نویسنده را بر می‌انگیزند. دسته دیگری نیز هستند که به این بیزاری دامن می‌زنند و گویا که این دسته هم، به نوعی در ویرانی «وطن آرمانی» او نقشی دارند:

 «… و عاقبت چهار روز دوندگی ما دوتا معلم گرفتیم. یکی جوانکی رشتی و سفیدرو و مؤدب با موهای زیر و پرپشت که گذاشتیمش کلاس چهار و دیگری باز یکی از این آقا پسرهای بریانتین زاده که هر روز کراوات عوض می‌کرد با نقش‌ها و طرح‌های عجیب و غریب… و از در اتاق تو نیامده، بوی ادوکلنش فضا را پر می‌کرد. عجب «فرهنگ را با قرتی‌ها انباشته بودند! باداباد. او را هم گذاشتیم سر کلاس سه. کاسه داغتر از‌اش که نمی‌شد» ۱۲

ادامه ماجرای هرج و مرج و نابسامانی در عرصه فرهنگ، در «دفترچه بیمه” از مجموعه زن زیادی، به گونه‌ای دیگر، به تصویر کشیده شده است. و در این داستان نیز با بهره گیری از زبان طنز، نابسامانی‌های اجتماعی را نشانه گرفته است. در دفتر معلم‌ها که به نحو عجیبی، نشانگر کسالت و بی تفاوتی است، خبری تازه دادن دفترچه بيمه) بهانه‌ای می‌شود تا نویسنده، (مدیر مدرسه)، از زبان شخصیت‌ها، حرف دلش را بزند:

 «معلم جبر که سیگارش داشت تمام می‌شد، گفت: «راستی می‌دانید بیمه در مقابل چه..؟» هنوز حرفش تمام نشده بود که صدایی برخاست:
– در مقابل حمق آقایان! در مقابل حمق!
این صدای معلم نقاشی بود که عبوس بود و اوراق نقاشی را روی زانوهایش گذاشته بود و وقتی حرف می‌زد، مثل این بود که فحش می‌دهد. همه به طرف او برگشتند. نگاه‌هایی که تا به حال جز خستگی چیزی را نمی‌رساند و چیزی جز بی علاقگی نسبت به همه چیز در آن خوانده نمی‌شد، حالا کنجکاو شده بود و در بعضی از آن‌ها هم چیزی از نفرت را می‌شد حس کرد.” ۱۳

تحقیر و توهینی که در ماجرای «دفترچه بیمه» نصيب معلم‌ها می‌شود تلخی بدبینی، و نوستالژی را به اوج خود می‌رساند. به طور مثال، وقتی که «دفترچه بیمه» وسیله‌ای می‌شود برای معلم نقاشی تا با کمک آن دردهایش را بهتر بشناسد، ماجرا به اینجا می‌انجامد:

 «و دلش آرام شد [به دکتر] گفت:
راستی کاسبی خوبی دارید. نیست؟ خیلی از معلمی بهتر است؟ دکتر تبسم کنان برخاست و او را روی تخت نشاند و زانوهایش را آویزان نگه داشت و با چکش سه بار روی کنده زانویش زد و معلم نقاشی بادش به روز پیش افتاد که آفتابه شان را برده بود بدهد لحیم کنند. پیرمرد آهن ساز درست همین طور و با همین عجله آفتابه را وارسی کرده بود.» ۱۴

فضای «فرهنگ» که زنده ترین نماد آن، مدرسه است، در «دفترچه بیمه» نیز، سیاه و تاریک است و معلم‌ها هرکدام دارای ویژگی‌هایی هستند که بی تفاوتی و فلاکت از سرورویشان می‌بارد:

 «… میان دو ساعت درس صبح، در اتاق دفتر مدرسه، معلم‌ها نشسته بودند و بی سر و صدا چای می‌خوردند… در و دیوار چرک و سیاه بود. تاریکی نه تن‌ها با گوشه‌های اتاق و زیر میز‌ها و مبل‌ها اخت شده بود، بلکه پشت پنجره‌ها نیز با شیشه‌های زرد و تیردای که داشتند، جا خوش کرده و مانده بود.» ۱۵

نتیجه اینکه وقتی ویرانی تا عمق زوایای اجتماع را فراگرفته است و دیگر گوشه‌ای نمانده که از این هجوم خالی باشد، نویسنده و روشنفكر عرصه فرهنگ نمی‌داند که «به کجای این شب تیره بیاویزد قبای زنده خود را» ۱۶:

 «… چه جور گندش بالا آمده آقا! خوابنده اطلاع دارم که بعضی از دکتر‌ها نسخه‌های خودشان را می‌خریده‌اند آقا! برای دوست و آشنا نسخه می‌نوشته‌اند و دوای نسخه‌ها را خودشان برمی داشته‌اند و می‌فروخته اند. دوافروش‌ها تقلب می‌کرده‌اند آقا! در انتخاب دکتر‌ها هزار نظر خصوصی در کار بوده و خیلی كثافت کاری‌های دیگر آقا…» ۱۷

 نتیجه بدتر این که:

 «- راستی آقایان! هیچ فکر کرده اید که کار دکتر‌ها چقدر بهتر از کار ماست؟ کار قصاب‌ها هم خیلی بهتر از کار ماست. این که غصه خوردن ندارد.»

و سپس:

 «معلم ورزش که تابه حال در خود فرو رفته بود و صدایی بر نیاورده بود به صدا درآمد که:
– در مملکت آدم‌های مفنگی، یکی دکتر‌ها کار و بارشان خوب است و یکی هم مرده شورها.» ۱۸

شومی و تیرگی، علاوه بر مکان و زمان و شخصیت‌ها، به کلیه اشیاء و متعلقات مکان‌های در ارتباط با «فرهنگ» نیز سرایت کرده است، حتی «زنگ مدرسه»:

 «ناظم (گوشی) را برداشت و در سکوتی که دفتر را فراگرفته بود، چند لحظه به آن نظر دوخت. بعد آهی کشید و سر برداشت و رو به حضار گفت:
– آقایان با کمال تأسف معلم جبرمان به مرض سل درگذشته است. آقای مدیر خواهش کرده‌اند عصر همه آقایان بیایند تا دسته جمعی برویم جنازه را برداریم. و به فراش اشاره کرد که زنگ را بزند. وقتی زنگ به صدا درآمد درست صدای زنگ نعش کش‌های سابق را داشت.» ۱۹

گروه دیگری که خشم نویسنده را به شدت برمی انگیزند، روشنفکرنماهای مدعی و «فولادهای آب دیده ای» هستند که بخش دیگری از «وطن آرمانی» او را به ویرانی کشانده‌اند و می‌توان گفت، زهردار ترین پیکانهای طنز در این آثار به سوی آن‌ها پرتاب می‌شود و آن گونه که از یکی از داستان‌های مجموعه زن زیادی استنباط می‌شود، یکی از احزاب سیاسی آن زمان است. «خدا دادخان» شخصیتی تیپ‌وار از افراد کمیته مرکزی این حزب است و زبان توصیفی تحکمی ریشخندوار) نویسنده به وسيله توصیف روایی خصوصیت‌های او، حزب مورد نظر را مورد حمله قرار داده است. در بیشتر این موارد، آنچه که مورد نظر جلال است، خلق داستان یا اثر هنری نیست. بلکه بیان نوستالژیک رنج خویش از نابسامانی‌هاست و این چنین است که زبان حساب شده، نیش دار، هدفمند و تمسخرآمیز او کاملا قرم توصیفی به خود می‌گیرد.

 «… خدادادخان مردی است بلندقامت و رشید؛ پیشانیش همان طور که درخور یک عضو فعال کمیته مرکزی است، بلند و کشیده است و تا فرق سرش بالا می‌رود صورتش همیشه تراشیده است و وقتی با کسی صحبت می‌کند روی موهای تنک بالای سرش از پایین به بالا دست می‌کشد و به مخاطب خود ناچار از بالا نگاه می‌کند.» ۲۰

در مجموعه زن زیادی، طراحی داستان‌وار آمده است که تمثیلی بسیار به جا از مقتضای حال نویسندد و حکایت نوستالژی اوست. نویسنددای که در نوعی غم بی هویتی” دست و پا می‌زند و دلش را به این خوش کرده است که‌ای کاش حداقل جای پایش بر برف باقی بماند. در بررسی شالوددشکنانه این طرح، درد جانکاه احساس عدم تعلق، ناپایداری، تنهایی، فراق، بیهودگی و عدم امنیت، به وضوح قابل بررسی است و کل این حکایت، تأکیدی بر نوستالژی درونی و ذاتی نویسنده است. به نظر می‌رسد در این طرح، نوستالژی مورد نظر، از غم اندوهبار دوری از وطن آرمانی، فراتر می‌رود و به نوعی «نوستالژی وجودی انسان” منجر می‌شود که نوع انسان را در بر می‌گیرد و او را در برابر پرسش‌های پدیدارشناسانه قرار می‌دهد، ماجرا این گونه شروع می‌شود:

 «… هوا سرد بود و من در انتظار اتوبوس روی برف‌های خیابان قدم می‌زدم و زیر پالتویم می‌لرزیدم. دو روز بود برف می‌بارید و چشم من هرگز این قدر از روشنی زننده برف آزار ندیده بود.»

انتظار اتوبوس و بارش برف، کم کم نویسنده را به نوعی تخیل فرو می‌برد:

 «زیر نور چراغ خیابان که گرفته بود و کدر بود، دانه‌های برف در میان تاریکی نور فورد فضا رشته‌های سفیدی از خود به جا می‌گذاشتند. رشته‌های خیالی و سفیدی که به هیج جای از آسمان بند نبود و فقط در تاریکی شب جان می‌گرفت خیابان خلوت بود. یک نفر دیگر هم در انتظار اتوبوس ایستاده بود و چشم من دنبال دانه‌های برف به زمین می‌افتاد و سرگردان بود.» ۲۱

سپس، تخیل نویسنده گسترش می‌یابد و آرام آرام او را به سوی چالشی فلسفی‌وار با خویشتن، سوق می‌دهد و در همین جست وجوی «هویت» و «دغدغه جادانگی» است که احساس عدم تعلق به مکانی خاص و تأثیر نگذاشتن بر آن، به اندوهی فلسفی بدل می‌شود و به «نوستالژی کلی نوع انسان» می‌انجامد:

«…یکبار که زیر نور مات چراغ ایستادم، نگاه چشمم روی برف تازه نشسته خیابان به جای پایی افتاد. جای پایی بود بزرگ و پهن که تازه گذاشته شده بود و هنوز دانه‌های برف درست رویش را نپوشانده بود. بی اختیار به فکر افتادم که:
یعنی می‌شه؟ یعنی می‌شه این جا پای من باشه؟… کاش جاپای من بود…” و یک مرتبه دیدم چقدر دلم می‌خواهد جای پای من باشد. دیدم که چقدر آرزو دارم جاپای من روی زمین باقی مانده باشد. نزدیک بود حتم کنم که جاپای من است. ولی کس دیگری هم بود که به انتظار اتوبوس قدم می‌زد. نگاه چشمم از لای رشته‌های خیالی و سفیدی که دانه‌های برف از خود در فضا به جا می‌گذاشتند دوباره به دنبال سرگردانی خود می‌گشت و من به این فکر می‌کردم که: «ینی می‌شه؟….. یعنی منم جاپام رو زمین باقی می‌مونه؟… کاهش جاپای من بود.» ۲۲

هرچه آرزوی نویسنده در هر جا گذاشتن جای پای قوی تر می‌شود، روایتی حراج عجیب تری پیدا می‌کند و جدال درونی نویسنده را به تصویر می‌کشد. جدالی که بر لبه تیغ «امید و ناامیدی» برای ارزیی به ظاهر ساده ولی در باطن «فلسفی و هستی مدارانه» می‌انجامد و ابعادی وسیع تر را در خود جای می‌دهد:

 «دو نگاه چشمم بی اختیار به کفش آن دیگری دوخته شد که هنوز در انتظار اتوبوس قدم می‌زد. یک نیم چکمه برقی به پا داشت و آجيده تخت چکمه‌اش روی برف اطراف جایی که ایستاده بود، مانده بود و برف هنوز رویش ننشته بود و این جاپا که بزرگ بود و پهن بود، آجیده نداشت. یادم است دیگر نمی‌لرزیدم. روشن ترین جاپا‌ها را برگزیدم و با احتیاط جلو رفتم. جای پای راست بود. پایم را برداشتم و چه خوب! یعنی می‌شه؟ یعنی ممکنه! اما چه خوب و شادی زودگذری که به دلم نشست گرمایی نمی‌داد و شانه‌هایم زیر پالتو باز می‌لرزید.» ۲۳

و:

 «اتوبوس بوق زد و من به کناری رفتم. چرخ‌های اتوبوس درست از روی جاپا‌ها گذشت و دو قدم آن طرف تر ایستاد و من بالا رفتم. باز می‌لرزیدم و فکر می‌کردم: یعنی ژ… خوب اینم که رو برف بود! جاپا روی برف بود. هه.جاپای روی برف به چه درد می‌خورد؟ هه؟ یعنی ممکنه؟ آخه چطور ممکنه؟… و دیگر سخت می‌لرزیدم.»

و سرانجام تردید در چند و چون «هویت” و «آرزوی جاودانگی” کم‌کم نویسنده را به یأسی بدبینانه می‌کشاند و در نتیجه آن، او خود را موجودی رهاشده، جدا مانده و تن‌ها می‌یابد که گویا «بار امانت” بانوستالژی دردناک فلسفی را به تنهایی به دوش می‌کشد و در نهایت به تناقض گویی‌های ناشی از تفکرات فیلسوف مآبانه وامی دارد که نتیجه آن، سقوط نوستالژی آسمانی و معنوی نوع انسان به بدبینی و اندوهی زمینی‌وار تبدیل می‌شود:

 «… حتی صورت آنهایی را که از پهلویم می‌گذشتند، می‌دیدم که گل انداخته بود و داغ بود. مثل این که از یک اتاق گرم درآمده بودند و مثل اینکه از حمام درآمده بودند. مثل اینکه گرما را با خودشان آورده بودند. همه گرمشان بود. دستکش‌هاشان را به دست کرده بودند و جاپاهاشان روی برف تازه نشسته می‌ماند، یا نمی‌ماند. من به این کاری نداشتم. به جا پای خودم می‌اندیشیدم. به خودم می‌اندیشیدم که زیر لباس‌هایم می‌لرزیدم و از سرما می‌گریختم و به خودم سرکوفت می‌زدم که: می‌بینی؟ می‌بینی احمق؟ همشون خوشن و گرمن. از دهن همشون مثل اسب بخار بیرون می‌زنه، می‌بینی؟ می‌بینی پاهاشونو چه محکم ورمیدارن؟ آره؟ تو چی می‌گی؟ تو، تو که داری از سرمازه می‌زنی. تو که داری جون می‌کنی و جاپاتم رو هیچ چی نمی‌مونه، رو هیچ چیانه رو برف، نه رو زمین! آره جاپات رو برفم نمی‌مونه. می‌فهمی؟ حتی رو برف!» ۲۴

بدبینی، یأس و احساس طردشدگی از دامن وطن آرمانی، در این طرح داستان‌واره به قدری قوی می‌شود که به راحتی می‌توان تلخی اندوهی از نوعی نوستالژی صادق هدایت را در آن پیگیری کرد و تلخی این اندوه و بأس فلسفی به حدی است که می‌توان این بخش را به عنوان بیانیه‌ای معنی دار برای آثار جلال در نظر گرفت. مسأله باقی ماندن جای پا (که قابل تأویل به معانی دیگری نیز هست) به شدت، ذهن نویسنده را مشغول کرده و به فلسفه بافی روشنفکرانه و هذیانگونه کشانده است:

 «… می‌بینی؟ می‌بینی چطور شده؟ جاپای هیشکی سالم نمونده. سالم باقی نمونده. جاپای کی سالم مونده که مال تو بمونه؟… این دل خوشکنکی که یافته بودم و یک دم به دلم گرمایی می‌داد، می‌توانست تسلیت دهنده باشد. همان وقت که در فکرم به این دلخوشکنک ور می‌رفتم، جای دیگری از ذهنم، چیز دیگری می‌گفت.” و به من هی می‌زد که: «ه؟ اما، عوضش جاده و ازشده! آره؟ جای پای تو گم بشه که جاده وازشه؟ آما؟ جاده و اون هم واسه آدم‌هایی که همشون انگار از تو حموم در اومدن و نفسشون مثل اسب بخار می‌کنه! واسه اینا؟… مگر کفش ندارن؟ مگر چلاقن؟ پس چرا جایای تو گم بشه؟… و دیگر به دل خوشکنکی که یافته بودم، می‌خندیدم. با خنده‌ای تخل و چندش‌آور» ۲۵

خنده تلخ و چندش آور نویسنده در بزنگاه هذیان، یأس تلخ، بیگانگی و واماندگی فلسفی به طرز عجیبی فضای بسیاری از آثار هدایت را به یاد می‌آورد که قابل تأمل است. به ویژه که نویسنده در پایان این طرح وقتی که به خانه می‌رسد، در نزدیکی خانه پای تیر چراغ برق، لاشه یخ زده گربه سیاهش را می‌بیند و هذيان تب آلود او با اندوه مرگ گربه (که از قضا دوستی چندانی با هم نداشتند). درهم می‌آمیزد و نتیجه باز هم بر ترس و واهمه نویسنده از به فراموشی سپرده شدن می‌انجامد:

 «… دلم گرفت. دلم در میان مشت نامرئی غمی که مرا فراگرفته بود، فشرده شد و دیدم که می‌خواهم همه عقده‌های دلم را سر این گناهکاری که بافته بودم دربیاورم.
… آخه چرا بیرون رفتی؟ آخه چرا؟ اونم تو این سرما و یخبندان. اونم رو این برف‌ها که آدم‌هاش دارن زه می‌زنن. آخه چرا بیرون رفتی…
و همان طور که زیر پالتو می‌لرزیدم و در تاریکی پلکان از سرما می‌گریختم و کلید اتاقم مثل یک تکه یخ در دستم مانده بود، دلم تنگ بود و به خودم سرکوفت می‌زدم و از این می‌ترسیدم که «مبادا جاپام باقی نمونه… رو زمین باقی نمونه…» ۲۶

نکته‌ای که در فرجام این روایت هذیان‌وار قابل تأمل است، تغییر نام قطعی «برف» به «زمین» در واپسین جمله است. این تغییر نام، هراس نویسنده را از مسئله‌ای مهمتر نشان می‌دهد چرا که «زمین» پایدار است و مفهومی جاودانه تر و بادوام تر از «برف» ناپایدار دارد. همچنین «زمین» می‌تواند تداعی کننده مفاهیمی چون مکان، اعم از جهان یا وطن باشد. اگرچه تأویل‌های دیگری نیز بر می‌تابد که در هر صورت، تأکیدی بر نوستالژی عمیق نویسنده است. این دغدغه در داستان‌های دیگر این مجموعه نیز مکرر نمی‌شود که به دلیل پرهیز از طولانی شدن بحث كامل در پیرامون آن پرداخته نمی‌شود و فقط به بعضی از آن‌ها به طور مختصر اشاره می‌شود. «مسلول» از همین مجموعه، حکایت عجیب بیگانگی نویسنده با خویش و سرگردانی دردناک او را در نوعی بی مکانی، عدم دلبستگی و تعلق و يأس، بیگانگی و نوستالژی عمیق فلسفي بازگو می‌کند که در پشت خود بیان کننده جنبه متضاد (Paradoxical) دیگری، یعنی «عاطفه شدید و صدمه دیده» نویسنده است که نوعی تمایل خودآزارانه در آن احساس می‌شود.

در میان داستان‌واره‌های دیگر این مجموعه، زن زیادی از جهات فروانی قابل تأمل است. اگرچه در تأویل روانشناختی با توجه به زوایه دید اول شخص می‌توان تفاسیر متعددی مبتنی بر ارتباط تنگاتنگ شخصیت داستان با خود نویسنده در بر گرفت ولی نکته دیگری که با توجه به مباحث مطرح شده در این داستان‌واره قابل اهمیت است، همان نوستالژی دردناک است که این بار در چهره زنی سرگردان، مهجور و دور مانده از همه جا ظاهر شده است. به کار بردن صفت «زیادی» خود تأکیدی بر این معنا (و همچنین مقتضای حال نویسنده) است. زن زیادی، حکایت نوع دیگری از نوستالژی است که تا حدودی، باز هم ریشه در عقب ماندگی فرهنگی و یا شاید ساختار جبری هستی دارد. سرگذشت زنی که زشت است و انتخاب نمی‌شود و در ماجرای غم انگیز حکایت «دورافتادگی و درماندگی» خویش را مویه می‌کند. این حکایت، حکایت تاریخی «زن» و نحوه ارزش گذاری برای او نیز هست. حکایتی که به ترحم عمیق مخاطب می‌انجامد. نكته دیگری که در این داستان قابل اهمیت است، نگرش نویسنده در ارتباط با این مسئله و نوعی پیشنهاد برای حل گوشه‌ای از مشکلات «زن» است که از زبان زن زیادی بیان می‌شود:

«خاک بر سرم کند که همین طور دست روی دست گذاشتم و هرچه بارم کردند، کشیدم. همه‌اش تقصیر خودم بود. سی و چهار سال خانه پدرم نشستم و فقط راه مطبخ و حمام را یاد گرفتم. آخر چرا نکردم در این سی و چهار سال هنری پیدا کنم؟ خط و سوادی پیدا کنم؟ می‌توانستم ماهی شندرغاز پس انداز کنم و مثل بتول خانم عمقزی یک چرخ زنكل قسطی بخرم و برای خودم خیاطی کنم… برادر کم چقدر باهام سر و کله زد که سواد یاد بدهد ولی من بی عرضه، من خاکبرسر! همه‌اش تقصیر خودم بود…» ۲۷

حکایت نوستالژی در بقيه آثار نسبتأ داستانی جلال آل احمد نیز، کم و بیش به همین شکل ادامه دارد و در هر داستان با داستان‌واره به شکلی چهره می‌نماید و در سرانجام خویش به جنگ و ستیز روشنفکرانه نویسنده با عوامل ویرانگر اجتماعی: فقر، بیسوادی، استبداد، خرافات و… می‌انجامد که از این میان، در مجموعه سه تار۲۸ به داستان‌واره‌های بچه مردم، مهنار، وموام، لاک صورتی، زندگی که گریخت، آفتاب لب بام، گناه؛ در مجموعه پنج داستان۲۹، جشن فرخنده، شوهر آمریکایی و در کل حکایت از رنجی که می‌بریم۳۰ و در مجموعه دید و بازدید۳۱، در داستان‌واره‌های گنج، زیارت، افطار بی موقع تجهيز ملت و داستان بلند نون والقلم۳۲… قابل بررسی است.

اگرچه در نقد و بررسی ساختاری بسیاری از آثار جلال که به نام آثار داستانی مشهورند، جای بحث فراوان است ولی آنچه که در همه آن‌ها مشترک است، اندیشه یک روشنفکر با فیلسوف است که از زبان یک مصلح اجتماعی به صورت «مویه‌های نوستالژی» بیان شده است.

 


پانوشت:

۱. nostalgia، علاوه بر معانی فرهنگنامه‌ای نوستالژی، در یکی از رمان‌های اخیر میلان کوندرا تفسیری در این باره آمده است که نزدیکترین مفهوم را به آنچه که از نوستالژی در این مقاله مورد نظر است، در بر دارد: «در زبان یونانی، برای بیان بازگشت، از واژه nostos استفاده می‌شود. algos به معنای رنج کشیدن است. پس nostalgia (نوستالژی)، رنج بردن ناشی از آرزوی ناکام بازگشت است. بیشتر اروپایی‌ها می‌توانند برای ابراز این مفهوم بنیادین، از واژه‌ای مشتق از همین ریشه یونانی استفاده کنند و با واژه‌ای به کار ببرند که در زبان بومیشان ریشه دارد. در زبان اسپانیایی به آن anoranza می‌گویند و در پرتغالی savdade. این واژه‌ها در هر زمان بار معنایی متفاوتی دارند. در بیشتر موارد، فقط به معنای غم ناشی از غیر ممکن بودن بازگشت به سرزمین خویش اند. مرگ سرزمین. مرگ خانه. در زبان ایسلندی از قدیمی ترین زبان‌های اروپایی، این دو اصطلاح به وضوح از هم تفکیک می‌شوند: soknvdur غم غربت به معنای عام کلمه است و neimfra مرگ سرزمین. چکها، جدای از واژه نوستالگی برگرفته از زبان یونانی، اسم و نعل مخصوص خود را نیز برای این مفهوم دارند Stesk، یکی از تکان دهنده ترین جمله‌های عاشقانه در زبان کوچک «Slyskon se mi Potobe» است: یعنی دلم برایت تنگ شده، دیگر نمی‌توانم درد فراقت را تحمل کنم. لازم به ذکر است در این مقاله معانی اخیر نوستالژی مورد نظر است: مرگ سرزمین. مرگ خانه. جهالت، میلان کوندرا، برگردان آرش حجازی، نشر کاروان، ص ۱۴.”

۲. جلال آل احمد، مدیر مدرسه، فردوس، ج هشتم، تهران، ۱۳۸۰، ص ۹.

۳. همان، ص ۹.

۴. همان.

۵. همان، ص ۱۰.

۶. همان، صص ۱۰-۱۱.

۷.همان، ص ۱۱.

۸. همان، ص ۱۹.

۹. همان، ص ۳۲.

۱۰. همان، ص ۴۷.

۱۱. همان، ص ۴۹.

۱۲. همان، ص ۹۱.

۱۳. جلال آل احمد، زن زیادی، فردوس، چ ششم، تهران، ۱۳۷۹، ص ۶۶.

۱۴. همان، ص ۷۷.

۱۵. همان، ص ۸۳.

۱۶. نیما، مجموعه آثار، به کوشش سیروس طاهباز، نشرناشر، چ دوم، ۱۳۶۴.

۱۷. زن زیادی، ص ۸۷.

۱۸. همان، ص ۸۸.

۱۹. همان، صص ۹۱-۹۲.

۲۰. همان، ص ۱۰۲.

۲۱. همان، ص ۱۳۶.

۲۲. همان، ص ۱۳۷.

۲۳. همان.

۲۴. همان، ص ۱۳۹.

۲۵. همان، ص ۱۴۱.

۲۶. همان، ص ۱۴۲.

۲۷. همان، ص ۱۸۰.

۲۸. جلال آل احمد، سه تار، فرودس، ج هفتم، تهران، ۱۳۸۱.

۲۹. جلال آل احمد، پنج داستان، فردوس، چ دوم، ۱۳۷۳.

۳۰. جلال آل احمد، از رنجی که می‌بریم، فردوس، چ پنجم، تهران، ۱۳۷۹.

۳۱. جلال آل احمد، دید و بازدید، فردوس، چ پنجم، تهران، ۱۳۷۸.

۳۲. جلال آل احمد، نون والقلم، فردوس، چ ششم، تهران، ۱۳۷۹.